غـربت بــی انتهــا
در مـيـــان غريبــان،در غربتــي بي انتهــا،چشمانــم در انتظار يك جرعــه نگاه آشنــا بــود.
"هيــچ آشنايــي نيست!"جملــه اي كه هر لحظــه در ضميرم چون گردبــادي خاطره هــاي شيريــن با تــو بودن را بر هـم مي زند.
سخت نگــران تنهــايـي ام بــودم.
شده بــودم گل يخـي مـيــان صخــره ي سيـاه.
چشمانــم،چشــم آشنـا يافت،غصه اش را از چندين فرسنگي نگــاهــش مي شد حــس كرد.
نفسش بــوي شقايــق هاي تــازه شكفتــه مي داد.
جلــو رفتــم.لبخند زدم،خنديد.
هــم زبان شديم.هـمـسفر خويــش را شناختــم.
چند صباحــي به هــم صحبتي نشستيم.خوش مي خواند،نــواي گلويش به نــي چوپانان صحرا مي مانست.
از خواندنش بغــض كــالم مي شكست.صدايش درد را فريــاد مي كرد.
چو دوستان قديمي با او بودن خوش بود.هــر چه بود،سخن گفتنش شادم مي كردو غصه هــايم را پنهان مي ساخت.
درد هجــران دوست را برايش گفتــم،اما دوبــاره رسـم باغ و باد خزان تكــرار شد.
جدايــي فرا رسيد و او را نيز بــرد تا تنهايي ام را بــا درخت پشت حيــاط قسمت كنـــم.

مــــرا در دل نــواي صد تــرانه است



دلم را جز تو کس دلبر نباشد
